تبليغاتX
نغمه شب








نغمه شب



بغض هایم میشکنند!!!

آنجا که قلبی برای شکستن نمانده است

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 12:17 توسط علی رضا|



در دل غمی دارم که غم خواری ندارد
آه و فغان دارم که غمخواری ندارد

اشک چشم گشته ستاران در شب من
شب یار من گشته که من روزی ندارم

مرگم بیا تا بر بگیرم پیکرت را
بر دل نشینی زخمه ی جان کندنت را

مرگم اگر آیی مرا مدهوش سازی
از خمره ی خمرت مرا بیهوش سازی

مرگم بیا با این زمان کاری ندارم
در کوله ام جز اشک و آه و خون ندارم

مرگم اگر آیی که من از غم رهانم
خود را از این دنیای پر غم میرهانم

مرگم بیا یارم تو باشی جز تو کس نیست
غم خوار این دل در زمانم جز تو کس نیست
***
اما ...

قسمت در این باشد که من در غم بمانم
آتش به دل باشم در این دنیا بمانم

نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 0:58 توسط علی رضا|



مثل بچه ها!
با خمیر دلم بازی کرد!!

آخرش گفت : عاشق درست کردم
!!!

نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390ساعت 1:58 توسط علی رضا|



صدف سینه من عمری

گهر عشق تو پرورده ست .

کس نداند که درین خانه

طفل با دایه چه ها کرده است .

 

همه ویرانی و ویرانی

همه خاموشی و خاموشی

سایه افکنده به روزن ها :

پیچک خشک فراموشی !

 

روزگاری ست درین درگاه

بوی مهر تو نپیچیده ست .

روزگاری ست که آن فرزند

حال این دایه نپرسیده ست !

 

من و آن تلخی و شیرینی،

من و آن سایه و روشن ها،

من و این دیده اشک آلود،

که بود خیره به روزن ها .

 

یاد باد آن شب بارانی،

که تو در خانه ما بودی.

شبم از روی تو روشن بوده،

که یک سینه صفا بودی.

 

رعد غرید و تو لرزیدی،

رو به آغوش من آوردی

کام ناکام مرا - خندان -

به یکی بوسه روا کردی.

 

باد ٬ هنگامه کنان برخاست !

شمع ، لبخندزنان بنشست !

رعد ، در خنده ما گم شد !

برق ، در سینه شب بشکست !

 

نفس تشنه تبدارم ،

به نفس های تو می آویخت .

عود طبعم به نهان می سوخت

عطر شعرم به فضا می ریخت !

 

چشم بر چشم تو می بستم .

دست بر دست تو می سودم ،

به تمنای تو می مردم ،

به تماشای تو خوش بودم .

 

چشم بر چشم تو می بستم

شور و شوقم به سراپا بود

دست در دست تو می رفتم

هر کجا عشق تو می فرمود !

 

از لب گرم می چیدم ،

گل صدبرگ تمنا را .

در شب چشم تو میدیدم :

سحر روشن فردا را

 

سحر روشن فردا کو ؟

گل صدبرگ تمنا کو ؟

اشک و لبخند و تماشا کو ؟

آن همه قول و غزل ها کو ؟

 

باز امشب شب بارانی ست

از هوا سیل بلا  ریزد

بر من و عشق غم آویزم

اشک از چشم خدا ریزد !

 

من و این آتش هستی سوز ،

تا جهان باقی ست .

بی تو ، در گوشه تنهایی ،

بزم دل باقی و غم ساقی ست !

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 11:59 توسط مینا|



زندگی رسم خوشایندی است


زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ


پرشی دارد اندازه عشق


 زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود


زندگی جذبه دستی است که می چیند


زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است


زندگی بعد درخت است به چشم حشره


زندگی تجربه شب پره در تاریکی است


 زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد


زندگی سوت قطاری است که درخواب پلی می پیچد


زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست

خبر رفتن موشک به فضا


لمس تنهایی ماه


فکر بوییدن گل در کره ای دیگر


زندگی شستن یک بشقاب است


 زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است


زندگی مجذور آینه است

 زندگی گل به توان ابدیت

زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما


زندگی هندسه ساده و یکسان نفسهاست


هر کجا هستم باشم


 آسمان مال من است

 پنجره فکر هوا عشق زمین مال من است


 چه اهمیت دارد


 گاه اگر می رویند

قارچ های غربت؟

                                                                               سهراب سپهری

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 19:48 توسط مینا|




نغمه های پیشین
» دلِ بی دل!
» عشق بازی با مرگ
» معشوقه
» اشک خدا
» صدای پای آب
» من که تسبیح نبودم
» دو برادر
» راز دل
»
» سلام
Design By : ParsSkin.Com